بوی پائيز                       

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳٩۱
 

این روزها کمتر دلم میگیرد  ... کمتر دلتنگ می شوم ... این روزها بیشتر جایی در دلم درد می گیرد ... آنقدر که گمان می کنم سنگ شده از درد ... به خیالم به زودی تکه سنگی از درون من بیرون می جهد ... شاید آن وقت جایت فقط خالی باشد ...

 

یا علی

غريبه

چهارشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳٩٠
اشتباه از من بود ... پررنگ نوشته بودمت ... به سختی پاک می‌شوی ...

توی اسباب‌کشی این‌بار خیلی چیزایی که قایم کرده بودم رو کشیدم بیرون و نگاهشون کردم، بعضی‌ها رو ریختم دور،‌بعضی‌ها رو دوباره قایم کردم، اینم روی یه کاغذ نگهش داشته بودم؛‌نمی‌دونم چرا حال من همیشه همینه .. طالعم شوم است باور می‌کنم!!!


حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم               کم که نه ! هر روز کم‌کم می‌خوریم

آب می‌خواهم سرابم می‌دهند                              عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی‌دانم کجا رفتم به خواب                             از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند                          بی‌گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست                 از غم و نامردمی پشتم شکست

عشق آخر تیشه زد بر ریشه‌ام                     تیشه زد بر ریشه اندیشه‌ام

عشق اگر این است مرتد می‎شوم               خوب اگر این است من بد می‌شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است             کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم                      عاقبت آلوده مردم شدم

بعد از این با بی کسی خو می‌کنم                هرچه در دل داشتم رو می‌کنم

درد می‌بارد چو لب تر می‌کنم                      طالعم شوم است باور می‌کنم

من که با دریا تلاطم کرده‌ام                         راه دریا را چرا گم کرده­ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن                        من خودم خوش باورم گولم مزن

من نمی‌گویم که خاموشم مکن                             من نمی‌گویم مرا غم‌خوار باش

من نمی‌گویم  دگر گفتن بس است               گفتن اما هیچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شیرین! شاد باش                      دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما یاری نبود                          قصه‌هایم را خریداری نبود !!!

وای! رسم شهرتان بیداد بود                        شهرتان از خون ما آباد بود

خسته‌ام از قصه­های شومتان                      خسته از همدردی مسمومتان

این همه خنجر دل کس خون نشد                 این همه لیلی کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان                       بی­ستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پیشه­ام                         بویی از فرهاد دارد تیشه­ام

عشق از من دور و پایم لنگ بود                    قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پایم خسته بود                     تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد ؟ نه!                            فکر دست تنگ ما را کرد ؟ نه!

هیچ کس از حال ما پرسید ؟ نه!                            هیچ کس اندوه ما را دید ؟ نه!

هیچ کس اشکی برای ما نریخت                            هر که با ما بود از ما می­گریخت

چند روزی است حال و روزم دیدنیست            حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بروی زمین زل می‌زنم                           گاه بر حافظ تفائل می‌زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت                           یک غزل آمد که حالم را گرفت

"ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم "

 

 

یا علی

غريبه

چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳٩٠
تبریک!

سلام

یه موقع خدای نکرده فکر نکنین پیر شدما .. من حساب همه چی رو دارم،‌ حتی سن داداشی رو

به خصوص با اینهمه زحمت وقت و بی وقت که دارم براش و خودم شرمندم

دیروز دسترسی به اینترنت نداشتم، همین ...

 

این دسته گل زیبا هم تقدیم به همه مادران دنیا

یا علی

غريبه

شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٩
زندگیم رو به راه است .. رو به راهی که رفته‌ای .. رو به راهی که مانده‌ام !!!

دلتنگی‌ها هنوز هستند .. دلشورگی هنوز باقیست، هوا هنوز سنگین است .. نفس‌هایم هنوز کندند و قلبم هنوز زیاد می‌زند ..

نمی‌دانم هنوز پاسخ بیشتر پرسش‌های من است و پرسش‌های دیگران از من ..و  هنوز شروع خیلی از حرف‌هاست ..

بغض همچنان سد راه نفس‌های من است .. و اشک هنوز نشسته در انتظار فریاد شدن ..  

ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها هنوز می‌روند و می‌دوند از پی هم .. ورق می‌خورد دفتر زندگی .. هنوز ..

و من مانده‌ام هنوز همان که بودم .. با تمام آنچه بوده و گمان می‌کردم تغییر کرده‌اند ...

تغییر کرده‌اند آری ..بزرگ شده‌ام .. بزرگتر شده‌ام .. بزرگتر از من .. اما هنوز همانم که بودم .. تنها .. خسته .. بی پناه ..

خدایا .. دیگر بزرگتر از آن شده‌ام که با چیزهای ساده و کوچک بخندم و شادی کنم ..

آغوشت را برایم باز کن .. دیگر از دویدن خسته‌ام .. تو در آغوشم بگیر .. تو نوازش کن مرا .. غرور لگدمال شده‌ام را تو جان تازه ببخش .. دیگر از التماس کردنت هم خسته‌ ام .. از امروز تو دنبال من بیا .. من فرار خواهم کرد از تو .. می‌خواهم اینک تو مرا طالب باشی ..

 

یا علی

غريبه

دوشنبه ٦ دی ،۱۳۸٩
تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز

آدمی را چه می‌شود .. گاهی .. اشارتی گذرا .. گاهی .. کلامی، نگاهی،‌ یادی،‌ تو را پرواز می‌دهد .. از جایی به ناکجایی .. تا کجایی .. گاهی نامی کافی است تا صفحات قطور کتاب زندگیت یک به یک ورق بخورد .. و گاهی هزار کلام و تحکمی هم لحظه‌ای تکانت نمی‌دهد ..

برخی می‌گویند:‌ ذهن یک زن این‌گونه است،‌ در طول زندگی بارها و بارها ورق می‌زند یک یک روزگارانش را،‌ با شادی‌هایش می‌خندد و بر تلخی‌ها می‌گرید .. می‌گویند این است دلیل بی‌دلیلی بسیاری از خندیدن‌ها و گریستن‌ها ..

نمی‌دانم درست سخنی است یا بازی کلمات برای فریبکاری دیگران .. تا ندانند آنچه در درون ذهن تو می‌گذرد، ‌به راستی چیست ..

اما امروز، من از جایی به جایی رفتم .. از چیزی که حتی دیگر نمی‌دانم چیست به روزگاران تلخ و شیرینی که همچون برق و باد می‌گذرند ..

سال‌ها گذشته از آن روز .. آدم‌ها چقدر عوض شده‌اند .. چه می‌کند این روزگار .. چه می‌خواهد این گذران عمر ..

دلم امروز خیلی بیشتر گرفته .. دلتنگی‌هایم بیشتر است از دیروز و شاید از فردا ..

امروز صحبتی مرا به دوردست‌ها کشانید .. به سالیان دور و دراز پیش ..

به روزهایی که هرچند فراموششان کرده‌ بودم،‌ اما انگار هنوز بوی تازگی دارند .. هنوز نبضم تندتر می‌شود هنگامه یادآوری ..

امروز یاد روزهایی افتادم که هرچند گرد کهنگی روزها و سال‌ها بر آن نشسته اما اینک از درون خاطرات خط خورده و خاک گرفته سر بر کشیده­اند ..

امروز یادی بود از دیروز و دیروزها .. یادی که هرچند شیرینی­اش مرا به شادی­ها دعوت نکرد، اما آنقدر هم تلخی نداشت به قدر این روزها .. که خشکانیده باشد چشمه اشک مرا ..

تا فردا را چه باشد در پس هزار توی تقدیر ..

 

یا علی

غريبه

یکشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٩
لیش تأخر عباس

یا علی

 حتی روی گفتن تسلیت هم ندارم، از خودم هم بی خبر هستم، شکر می کنم آن روزها من نبودم،‌

می‌ترسم فریاد یا ابالفضل برآرم .. یا اشک بریزم بر بی پناهی‌های زینب ..واهمه دارم بگریم با ناله‌های مادر داغ دیده علی اکبر و گهواره لرزان علی اصغر .. نمی‌دانم آیا توان یا حسین در من هست..

ترس دارم اگر من یا که من های دیگر در آن روز بودیم، صف به صف خیمه و نیزه ها روی فرزند تو می گشودیم .. باز هم یاری حق همان بود .. ٧٢ تن

 

غريبه

دوشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٩
دیگه دارم به خودم شک می کنم آخه حرفامو نمی فهمه کسی ...

گفتند خوشی‌ها را تدارک ببین ... خوشبختی در انتظار توست ..

تدارک دیدم .. با جوانب بسیار .. در بهت من ربودند ربایندگان بسیارش را .. و الباقی را ربود شوربختی‌ها ...

 

گفتند برخی آدم‌ها نباید تدارکی ببیند برای چیزی .. هر چه رهاتر باشد، زودتر به مقصد می‌رسد .. گفتند رها کن همه چیز را .. همه کس را ..

رها کردم همه چیز را .. همه کس را .. مدت‌هاست ..

و حال نه در تدارکم .. نه در انتظار .. نه چیزی یافته‌ام .. نه بر داشته‌هایم فزونی دیده‌ام .. که بر نداشته‌هایم بیشتر فزونی بوده ..

رها کرده‌ام همه چیز را .. همه کس را .. مدت‌هاست ..

و حتی خودم را ..

دیگر از من هم اثری نیست .. حتی آینه هم با من غریبگی می‌کند دیگر .. بسان طفلی ..

 

یا علی هم انگار برایم شده عادت ..  

غريبه

یکشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٩
اگر چیزی مطابق میل ما نبود .. چه ساده می شکنیم همه چیز را ..

نمی‌دونم چرا هر چی می‌خوام بنویسم نمیشه ... دستی انگار همه نوشته‌هام رو پاک می‌کنه .. دستی که شاید قدرتش از جرئت دل من بیشتره ..

می‌خوام دیگه نگم .. ننویسم .. نخونم

نگم چی می‌خوام و چه طوری می‌خوام ... ننویسم چی فکر می‌کردم چی شد .. نخونم فریادهای دلم رو برای هیچ کس

شما بگین .. شما بنویسین .. شما بخونین ..

من می‌خوام شنونده باشم .. شدم سراپا گوش .. به رسم ادب حتما جواب می‌دم، لااقل به تکون دادن سری .. اما حرف تازه .. کلام تازه .. نه

راستی شما که قدم رنجه می‌کنین تشریف فرما میشین پای سفره دل من میشین،‌ یه حرفی یه کلامی هم بزنین .. من خودم رسمم سکوت هست .. شما که مهمونین یه حرفی بزنین ..

... بکش دل را شهامت کن مرا از غصه راحت کن .. شدم انگشت نمای خلق مرا تو درس عبرت کن ... بکن حرف مرا باور نیابی از من عاشقتر .. نمی ترسم من از اقرار گذشت آب از سرم دیگر ..

بعضی شعر و ترانه‌ها عجیب به دل می‌شینن ..

می‌خوام برم گوش کنمشون ..

 

یا علی

 

 

 

غريبه

دوشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٩
 

غم قفس به کنار،

آنچه عقاب را پیر می کند

پرواز کلاغ بی سر و پاست . . .

یا علی مدد

غريبه

چهارشنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٩
سکوت

روزگاری سکوت سرشار از ناگفته ها بود .. روزگاری یعنی حرف داشتی اما شرم و حیا از آن بیشتر بود .. یعنی می دانستی چه می خواهی نمی خواستی بگویی .. ...

اما امروز سکوت یعنی سکوت .. یعنی هیچ .. یعنی ندانستن .. یعنی بدون معنی .. یعنی حرفی نیست .. یعنی کلامی نمانده .. یعنی راهی روشن نیست .. یعنی هستی اما انگار نه .. یعنی می خندی اما شاید نه .. یعنی اشکی نمی ریزی .. اما هق هق می کنی .. اما نفست می گیرد از این همه هق هق .. یعنی آه هست .. اما چرا؟‌ جوابی نداری .. اصلا مگر آه بود .. یعنی بر سر دو راهی می مانی اما کو دلی که دلالت کند .. شکرش باقی است .. اینها را می فهمی .. سکوتت را می فهمی .. درد را حس می کنی .. رنج را می فهمی .. اشکها را می بینی .. چشمه اشک تو اگر خشکیده در دلت غوغاست .. طوفانی که راه را بر همه چیز بسته .. خدا را شکر .. هنوز آدمی

هنوز آدمی

باید خیلی مراقب باشم .. مراقب دلم .. می دونم که چی دارم می گم .. خوبم می دونم .. اما دارم خودم رو به نفهمیدن می زنم.. این یه کارو خوب بلدم .. این روزا رو دارم از دست می دم .. ۶ تاش رفت شایدم ٧تاش

 

راستی قرار شد هر موقع میای یه نشونه، یه رد پا از خودت بذاری .. اما داری بدقولی می کنیا ..

 

یا علی ..

غريبه

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]