...

سی سال گذشت!

سی سال گذشت از شبی که در بهت و ناباوری­ چشمانم به دنیایی گشوده شد، ‌از شبی که در پاسخ به اولین هراس زندگی ضربه­ای زدند و صدای گریه­ام فضا را پر کرد، در میان اشک‌های سراسیمه فرشته‌ای دیدم با سینه­ای پر از درد و اولین لبخند زندگی به روحم امید بخشید ...

سی سال گذشت و آموختم ... آموزه‌هایی که بهای گزافی برایشان پرداختم .. جوانی

شبی چنان دیشب پا به سرزمینی گذاشتم که هنوز بعد از گذشت سی سال برایم غریبه است ...

از امروز من وارد چهارمین دهه از زندگی شدم، دیشب در کنار بغض تنهایی آرزو کردم برای خویش که تلخی سرنوشت دیروز گامی باشد استوار در ادامه فردایی زیبا

/ 3 نظر / 4 بازدید