گاهی چنان دلم می‌گیرد که گویی انگار غم‌های جهان همه خلاصه شده‌اند در چشمان من

چنان دلگیر می‌شوم گاهی که برای رهایی از این بغض سرخورده حتی اشک هم کفایت نمی‌کند مرا

امروز اما از آن گاه‌هاست

انگار کن که دنیا همه خلاصه شده در یک واژه غم و هوار شده بر قلب خسته من

انگار فردا و امید به آن برایم چیزی نیست جز نامی به افسانه

خسته‌ام آن‌قدر که توگویی تیشه برداشته‌ام به قصد همه کوه‌های دنیا

دلگیرم آن‌قدر که تو گویی ریشه خشکانده‌ام در کوران زمستان و سرما

برخی دیوانه می‌خوانندم، برخی افسرده، بعضی پریشان حال، بعضی سرخورده

گروهی سرخوش، گروهی لجباز،  عده‌ای کودک و عده‌ای هم خام

من اما در حصاری از تنهایی و خستگی اسیر تشنه به جرعه­ای مدارا

لبریز از تمناهای انسانی و ساده چون آدم

به انتظار نشسته‌ام "چونان درختی خشک، شاید به انتظار بهار، شاید به انتظار هیزم‌شکن"

/ 1 نظر / 3 بازدید